تصویر توی آینه را نمیشناختم.
هرچه میکردم به نظم در نمیآمد.
لج کرده بود.
ساز خودش را میزد.
امروز اما روز من بود. به نزدیکترین و منظمترین مرکز زیبایی رفتم و وقتی پرسید برای کدام بخشها مراجعه کردهاید؟ دلم خواست بگویم برای همه بخشها! که نگفتم.
چادرم را که در کمد آویزان کردم با آن چهره به هم ریخته و خسته خداحافظی کردم و اولین نفر هم نوبتم شد.
این مرکز را دوست دارم. تمیز، حداقل مکالمه، سکوت،
باید تصمیم بگیرم سوئیچ را بردارم یا درخواست اسنپ را فشار دهم.
باید تصمیم بگیرم خودم رانندگی کنم و مسیر بهتر را روی نقشه پیدا کنم و زانویم را در ترافیک توی دستم بگیرم و وقت گرما نگران آب رادیات باشم و حواسم باشد در مسیر طولانی حداقل دو خانه بنزین داشته باشم یا درخواست اسنپ بدهم.
باید تصمیم بگیرم یک مسیر را چند بار پیاده و سوار تاکسی و اتوبوس شوم و احتمالا در مسیرهای پر تردد و ترافیک بمانم و دعا کنم